محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4748

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بودند ، روى به عبد الله كرد گفت : اى ابو محمد ، مىبينم كه محمد و ابراهيم از من دورى مىكنند ، دوست دارم كه با من مأنوس باشند و پيش من آيند كه جايزه شان دهم و با آنها آميزش كنم . » گويد : عبد الله دير مدت خاموش بود ، آنگاه سر برداشت و گفت : « اى امير مؤمنان به حق تو سوگند من از آنها و از محلشان خبر ندارم ، از دست من رفته‌اند . » ابو جعفر مىگفت : « اى ابو محمد چنين مكن ، به آنها و كسانى كه توانند نامهء ترا به آنها برسانند بنويس . » گويد : ابو جعفر آن روز از غذاى خويش بازماند كه روى به عبد الله داشت و عبد الله قسم ياد مىكرد كه جاى آنها را نمىداند و ابو جعفر تكرار مىكرد كه اى ابو محمد چنين مكن . » گويد : شدت گريز محمد از ابو جعفر از آن رو بود كه ابو جعفر در مكه با گروهى از كناره گرفتگان با او بيعت كرده بود . عباس بن محمد گويد : وقتى ابو جعفر به سال صد و چهلم حج كرد ، عبد الله و حسن ، پسران حسن به نزد وى آمدند ، در آن اثنا كه من و آنها به نزد وى بوديم و او سر گرم مكتوبى بود كه در آن مىنگريست مهدى سخن كرد و غلط گفت . عبد الله گفت : « اى امير مؤمنان ، يكى را به اين نمىگمارى كه زبانش را اصلاح كند ، كه او خطاها مىكند همانند كنيز . » گويد : اما ابو جعفر متوجه نشد . من به عبد الملك چشمك زدم ، كه بس نكرد و باز به ابو جعفر چنان گفت كه اين را به دل گرفت و گفت : « پسرت كجاست ؟ » گفت : « نمىدانم . » گفت : « بايد او را پيش من آرى . » گفت : « اگر زير دو قدمم باشد قدمها را از او بر نمىدارم . » گفت : « ربيع ، او را به زندان ببر . »